در جستجوی کوچ

باید از این سیاهیِ مبهم عبور کرد/خسته نشد، ستاره شدن را مرور کرد

دوشنبه, ۱ شهریور ۱۴۰۰، ۰۳:۳۵ ق.ظ

نوبتی هم باشد، نوبت خداحافظی موقت من است!

بسم الله الرحمن الرحیم

        

سلام. عزاداری هایتان قبول. حال و احوالتان خوش است؟

            

عادت اعلام رفت و برگشت هایم را ترک کرده بودم. اما وقتی دفعۀ قبل، یکی دوماهی نبودم و دیدم یکی دو نفر، پیگیرم شدند و ایمیل فرستادند، به حرمت همان یکی دو نفر، تصمیم گرفتم این بار، رسما از شما و وبلاگ خداحافظی کنم.

البته نه برای همیشه. بلکه برای مدتی که نمیدانم چقدر است.

یک ماه، دو ماه؟ شاید هم تا آخر امتحانات دی ماه؟ چقدر طول میکشد تا با خودم به صلح برسم؟

یک بار یک نفر گفت چرا خداحافظی میکنی؟ 

بله! خداحافظی کردن، تبعات زیادی دارد. مخاطب های آدم ریزش می کند. اما...

این بار، حساب اینستاگرامم را غیرفعال نکردم. گیرم چند نفری دیگر دنبالم نکنند.

وبلاگ را هم یک هو رها نکردم.

نظرات را نبستم.

آمدم بگویم میخواهم بروم چون دوست داشتم این چرایی در وبلاگم ثبت شود.

شاید همه چیز از کلاس برنامه ریزی شنبه شروع شده باشد! برنامه ریزی با روش بولت ژورنال را برای بار n ام میخواهم شروع کنم. اشکالی ندارد. آدم ممکن است در مسیر رسیدن به موفقیت، خیلی زمین بخورد. (دارم ادای آدم های غیر کمال گرا را در می آورم!)

استاد گفت اهدافتان را محدود کنید. من قرار است فقط 5 هدف انتخاب کنم.

بله! وبلاگ را دوست دارم. حالم با وبلاگنویسی و وبلاگخوانی خوش است. با همین اجتماع کوچکی که اینجا داریم. حتی اگر بعضی ها بگویند وبلاگ نویسی وقت تلف کردن است در روزهای اینستاگرام داری! من اما در وبلاگ با قلبم مینویسم و وبلاگ ها را هم با قلبم میخوانم!

فقط... مشکل اینجاست که من به همۀ تمرکزم در این چند ماه پیش رو، احتیاج دارم. فضای مجازی به شدت مشوشم میکند. اینستاگرام، خیلی زیاد؛ وبلاگ، کمی کمتر.

باید طلیعه حکمت را بالای 65 یا 70 بگیرم وگرنه باید صبر کنم تا سال دیگر مجدد سطح 3 شروع شود.

درس های حوزه مرتب برایم پیچیده تر می شوند. اصول فقه 2 را وقتی میخواندم، حس میکردم زبان چینی است. با اینکه دوستش داشتم. با اینکه برایم شیرین بود! تمرکز نداشتم! درس های حوزه را نمیشود شب امتحانی خواند. من آدم چندین و چند ساعت پای یک درس نشستن نیستم! پس لاجرم باید در مدت سال تحصیلی، درس بخوانم! آن هم با کیفیت! چون قرار نیست حوزه را هم فقط بخوانم و پاس کنم که اگر قرار بود چیزی را فقط پاس کنم، خب داشتم همان آی تی را میخواندم و بعدا مدرکم را هم قاب میکردم برای دیوار!

مسئولیت های زیادی در بنت الهدی ندارم، اما برای کارهای آنجا هم نیاز به تمرکز و حضوری موثر دارم. فعلا مرکز دنیایم فعالیت تشکیلاتی در بنت الهداست...

باید شعر و نویسندگی را جدی دنبال کنم. باید بفهمم بعد از دو سالی که درس حوزه ام تمام شد، میخواهم چه برنامه ای بریزم. باید فکر کنم ببینم 10-20 سال دیگر، وقتی پا در میان سالی گذاشتم، میخواهم چه موقعیتی در اجتماع داشته باشم؟ یک شاعر و نویسنده که دستی بر علوم اسلامی و تربیتی و روانشناسی و ... خلاصه هر چه آتش سوزان هست دارد؟ یا یک بانوی متفکر و محقق، که از قضا شاعر و نویسنده هم هست. یا حتی فقط شاعر؟ یا حتی فقط نویسنده؟ مثلا در کنار همۀ اینها معلم هم شده ام؟ عربی درس می دهم یا ادبیات؟ شاید هم دینی... یا مثلا مهارت های زندگی... یا شاید درسها و کتابهای جدیدی تا آن موقع برای مدرسه ها تعریف کرده باشند. حتما کرده اند!

    

کلی کتاب هست که میخواهم بخوانم. دلم میخواهد ساعت ها غرق شوم لابلای کتاب هایی که مدت هاست در کتابخانه نشسته اند و هی با نگاهشان التماسم میکنند که بخوانمشان.

میخواهم برای خودم ابزار نقاشی هم بخرم. مداد رنگی، شاید ماژیک یا روان نویس. از این کتابچه های رنگ آمیزی بزرگسالان...

می خواهم کمی تفریح کنم. تفریح هایی به جز وبلاگ گردی و اینستاگردی که یک هو به خودت می آیی میبینی 2-3 ساعت است نشسته ای پای گوشی یا چشم دوخته ای به صفحۀ نمایشگر و پلک هایت چسبیده به عدسی چشمت! مثلا فیلم ببینم. فیلم های مطرح ایران و جهان. مثلا داستان و رمان بخوانم. رمان های مهم ایران و جهان. مثلا با دوست هایم بیشتر وقت بگذرانم. مثلا بیشتر برای خانه داری وقت بگذارم. مثلا کمی برای تفریحات خانوادگی برنامه ریزی کنم.

و...

مهم تر از همه. باید با خودم به صلح برسم. جنگی قدیمی بین خود و خودم! یک جنگ خونین! جنگی که خیلی خسته ام کرده.

به شما هم قول داده ام وقتتان برایم ارزشمند باشد. نمیخواهم وقت شما را تلف کنم با این به صلح رسیدن. وگرنه شاید اگر سال 94 بود و 20 ساله بودم، مثل آن وقت ها مینشستم و فرایند این به صلح رسیدن را برایتان اینجا می نوشتم.

اما میخواهم چیزهایی برایتان بنویسم که به دردتان بخورد. یا لا اقل بتوانید مشارکتی در آن داشته باشید. شاید وقتی برگشتم، برایتان از تجربه هایم گفتم. راستی کنار نوشت وبلاگم را خوانده اید؟

      

بیان می گوید 159 دنبال کننده دارم. اما... نظرات و تعداد پسند ها می گوید سرجمع 20 تا مخاطب پای کار دارم که تک تکشان برایم مهمند. میدانم وقتی برگردم و ببینم این 159، شده 158، دلم میشکند. در مورد دنبال کننده های اینستاگرام هم همینطور است.

درست فهمیدید! من مدت هاست دارم ادای آدمهایی را در میاورم که برایشان مهم نیست نظر دیگران در موردشان چیست. که مثلا فقط برای خدا کار میکنند. اما خب راستش فقط ادا در آورده ام! به شوق حدیثی که فرموده خودت را به شباهت قومی بزن، امید است شبیهشان شوی و من ادای آدم های مستقل و محکم را در آورده ام.

اما... حالا در مسیر همین به صلح رسیدن، تصمیم گرفتم کمی سپر بیندازم و به شما بگویم برایم مهمید. اینکه اگر در این یک سال و اندی که اینجا نوشته ام، نوشته هایم را دوست داشته اید، منتظر برگشتنم بمانید. (شاید حتی این تعلق خاطر داشتن به مخاطبان تا این سطح، منافاتی با مستقل بودن هم نداشته باشد!)

من وبلاگنویسی را دوست دارم. برایش کلی برنامه ها داشتم، هنوز هم دارم. هنوز، فهرست نوشتنی هایم در میزکار خاک میخورند. دیشب دیدم انقدر زیاد شده اند، دیگر در یک صفحه جا نمی شوند . بعضی هاشان هم واقعا بیات شده. شاید حتی کپک زده باشد!

اما خب... زندگی صحنۀ انتخاب کردن هاست. انتخاب هم بین دوست داشتنی ها معنا میگیرد. من هم همانطور که تاحالا برای رسیدن به بعضی دوست داشتنی ها، دور بعضی دوست داشتنی های دیگر را خط کشیدم، امروز هم باید برای مدتی با فضای مجازی خداحافظی کنم. چون هر چه سنجیدم بین اولویتهای فعلی ام جا نمی گیرد. باید کمی روی غلتک بیفتم. 5 هدف فعلی ام که تیک خورد، یعنی به حد مطلوبی رسید به امید خدا، یکی از هدف های بعدی ام میشود حضوری خوب در فضای مجازی ان شاءالله. چیزی که نمیخواهم کنارش بگذارم.

نه که این مدت ننویسم. نه! فقط مدتی فعالیت شخصی در فضای مجازی نخواهم داشت.

                   

حالا که اینها را با شما در میان گذاشتم، خیلی سبک ترم.

               

راستی وبلاگ بنت الهدی را دنبال کنید اگر دوست داشتید. گهگاهی اگر توفیق بدهند، برای بنت الهدی مینویسم ان شاءالله. اینجا قدم رنجه کنید (کلیک).

اگر هم دوست داشتید به بنت الهدی قربة الی الله پیوند بدهید در وبلاگتان.

ان شاءالله اگر عمری باشد و برگردم، از بنت الهدی بیشتر برایتان خواهم گفت.

           

چند روزی، سر میزنم اگر نظری بود، اگر دلخوری یا انتقادی بود، پاسخ می دهم. بعد هم تا مدتی که نمیدانم کوتاه است یا طولانی، مرکز مدیریت اینجا را باز نمیکنم.

         

من با شوق میپذیرم اگر از بین خانم ها کسی دوست داشت بیشتر با هم در ارتباط باشیم :) نظر خصوصی بگذارید تا با هم راهی ارتباطی رد و بدل کنیم.

              

مطمئنم برایم آرزوی موفقیت میکنید. نه؟ حلالم هم میکنید لطفا؟ معلوم است مهربان تر از این حرفهایید که اگر بدی دیدید، نگذرید و نبخشید!

باقی بقایتان :) 

این کار را تیک زدم و حالا می روم با خیال راحت بخوابم!

            

جمعیت گیره و سنجاق های مقیم پست:

آقای جوان در کارگاه نویسندگیمان، اپرای عروسکی عاشورا را معرفی کرده بود تا ببینیم. نمیدانم چرا این همه سال، پای روضه ها، هیچ وقت انقدر جدی به حر فکر نکرده بودم. از همان روز که اپرا را دیدم، دوست داشتم دربارۀ حر در وبلاگم بنویسم. اما نشد.

دلم میخواست تکالیف کلاس نویسندگی را اینجا برایتان بگذارم، اما باز هم نشد.

ان شاءالله وقتی دیگر :)

۱۵ نظر موافقین ۱۳ مخالفین ۰ ۰۱ شهریور ۰۰ ، ۰۳:۳۵
محدثه سادات نبی‌یان
سه شنبه, ۵ مرداد ۱۴۰۰، ۰۹:۰۷ ب.ظ

حسب حال ننوشتیم و شد ایامی چند...

حسب حال ننوشتیم و شد ایامی چند...

بسم الله الرحمن الرحیم

سلام!

اعیاد گذشته و پیش روتان مبارک.

آن‌قدر روزها رفت و ننوشتم، دیگر هر چه واژه در ذهنم انباشته بودم، بیات شده است. اما خب... چند موضوع پراکنده را میهمان این قلم باشید:

***

داریم به عید غدیر نزدیک می شویم، عید غدیر برایم یادآور خاطرات شیرینیست که با همۀ شیرینی شان، گذر عمر را در صورتم می کوبند! بیش از یک سال از زمانی که این وبلاگ را ساخته ام می گذرد. وبلاگی که حالا خط قرمزهایش را هم رد کرده ام! اینجا را ساختم که ناشناس بنویسم. مثل خیلی ها با اسم مستعار. از روزمرگی ها. اما دیدم آدمش نیستم. پس چرا بی نام و نشان بنویسم؟ نامم را نوشتم، نه که دنبال نام باشم! شاید چون با هویت واقعی ام نوشتن، زنگ خطری باشد برایم که با هر چیز و ناچیزی وقت شما را نگیرم.

این وبلاگ را ساختم که راه فراری باشد از اینستاگرام! اما خب حالا اینستاگرام را هم راه انداخته ام!

***

این روزها مشغولم. مشغولِ مشغول. شاید مشغول یافتن خویش، یافتنی که امیدوارم به گم شدگی نینجامد!

در روزگار گذار هستم. روزگاری که حکما نباید خیلی طول بکشد؛ اما خب نمیدانم چرا برای من دارد خیلی طولانی می شود!
***

این روزها کلاس نویسندگی هم ثبت نام کرده ام. امروز زهره جان می گفت از وقتی نویسندگی می روی، لبخندهایت بیشتر شده. آقای همسفر هم همین را می گفت. می گفت وقت هایی که مشغول قلم می شوی حالت خیلی خوب است!

چه کسی می داند آینده، چه چیز را برایش به سوغات می آورد؟

من وسعم تفکر کردن و تصمیم گیری کردن بود! همین... باقی را به خدا سپرده ام... تا یار که را خواهد و میلش به که باشد...

***

این روزها، یک چیز دیگر هم دارد. دعایی که شده است ذکر لبم: اللهم استعملنی لما خلقتنی له...

***

از تکالیف نویسندگیمان، روزانه نویسی است. هر چه میخواهد باشد! حتی یک خط! چه بهانه ای بهتر از این برای از سر گرفتن وبلاگ نویسی؟ کاری که دوستش دارم...

***

دلم برای «کیمیا مهاجر» تنگ خواهد شد... نام مستعاری که با عشق و کلی فلسفه انتخابش کرده بودم. قریب به دوسال پنهان می داشتمش. با وسواس خرجش کردم، برایش نقشه ها داشتم... اما خب، شد آنچه شد!

***

دوست دارید عید غدیر چه عیدی بگیرید؟

***

بیابید تغییرات وبلاگ را! (در مطلبی که خواندید، راهنما زیاد گذاشته ام!)

***

روز و روزگارتان خوش!

التماس دعا

۶ نظر موافقین ۱۴ مخالفین ۰ ۰۵ مرداد ۰۰ ، ۲۱:۰۷
محدثه سادات نبی‌یان

بسم الله الرحمن الرحیم 

انگار پایشان را محکم فشار میدهند روی گاز.

لحظه ها را می گویم!

چنان تند می گذرند که تیزی گذرشان، حسابی چرت خرگوشی آدم را پاره می کند!

همان چرت خرگوشی که با خیال راحت، گوشه ی ثانیه هایم جا خوش کرده بود.

ثانیه های این مهمانی را میگویم!

راستی امروز چندم است؟

۲۷ رمضان؟! یعنی به همین زودی میهمانی دارد تمام می شود؟!

همان مهمانی که قبل از شروع شدنش کلی برنامه ریزی کرده بودم که روزی یک جزء قرآن بخوانم، حتما دعای افتتاح بخوانم، ادعیه ی ماه را...

ولی خب...

لحظه ها منتظر نماندند تا سلانه سلانه خودم را جمع و جور کنم.

این لحظه های طلایی گذشتند و نفهمیدم چطور لابلای وقت تلف کردن های پای گوشی و انداختن کارهایم به دقیقهٔ ۹۰ گمشان کردم.

از اول ماه مبارک، با خودم گفتم امسال هیچ مجموعه ای را دنبال نمیکنم از سیما.

ولی همان شب اول، وقتی تماس گرفتم که با مامان صحبت کنم و مامان گفت:«می شه بعدا حرف بزنیم؟ داره فلان مجموعه رو میده.»

مثل بچه ها ، همانطور که با ذوق به مامان میگفتم :«عهههه راس میگی؟! پس قرار بود ماه رمضان بذارنش؟ باشه باشه بهت زنگ میزنم بعدش.» جعبه ی جادو را روشن کردم و انگار چه اتفاق مهمی میخواهد بیفتد، با عجله شبکه ی مورد نظر را گرفتم و تذکر آقای همسفر را که میگفت :«مگه نگفتی امسال هییچ سریالی نمیبینیم و نذاشتی منم یاور ببینم؟!» زیر سبیلی رد کردم‌...

حالا... که ۲۷ روز گذشته... که هر شب با پاتیلی از آب بستن های نویسنده ها به جان فیلمنامه ها مواجه میشوم.... که به جای ثانیه شماری برای تمام نشدن این لحظه ها، ثانیه شماری میکنم برای اینکه ببینم ته این فیلمنامه های آبکی بالاخره چه می شود... و ته این فیلمنامه ها یعنی ته این لحظه های خوشبختی... عمیقا احساس خسران زدگی به من دست داده و من هم به او دست داده ام!

ملالی نیست.

یعنی هست، ولی خب با مرثیه سرودن برای گذشته ای که گذشته، نمیشود چیزی را درست کرد.

درست است که این روزهای طلایی و لحظه های طلایی دقیقا افتاده وسط امتحان میان نیم سال منطق ۳ که کل نیم سال لای کتابش را از سر تنبلی و بهانه های الکی که با استادش ارتباط نمیگیرم باز نکردم‌، افتاده وسط امتحان میان نیم سال نحو عالی ۲ که کل این نیم سال را لایش را باز نکردم این بار با توهم اینکه عربی ام خیلی خوب است و حالا چنان آهویی در گلزار، گم شده ام! درست است از آخر فروردین می‌دانستم در این تاریخ ها امتحان دارم، اما به جای عمل کردن فقط کاغذ سیاه کردم و نوشتم که باید چطور درس بخوانم ولی درس نخواندم... همه ی این ها درست است و من متهم ردیف اول این خسرانم!

اما خب...

از دیشب گفتم دیگر نمیبینم هیچ کدامشان را. همین مجموعه های آبکی را میگویم.

گفتم به جایش اقلا برای اولین بار در عمرم دعای افتتاح می‌خوانم.

شاید برای اولین بار در عمرم، دعای سحر را از صداهای دم سحری خوردن بیرون کشیدم و پای مفاتیح نشستم که بخوانمش...

اصلا اقلا باید یک جزء دیگر قرآن بخوانم.

گیرم همه ی کارهایی که زمانی مهم و غیرفوری بودند، عدل در همین هفته، فوری و مهم شده اند؛ از بس هی گفتم :«حالا انجامش میدم» و از شروع کردن ترسیدم.

اما اشکالی ندارد...

به جایش عمیقا در این ماه مبارک فهمیدم شیطان علی الحساب نیازی به گمراه کردن من ندارد چون با اینکه در این یک ماه به یک مرخصی اجباری رفته، نفسم حسابی جای خالی اش را پر کرده و دلم را خوش کرده ام به اینکه خور و خواب و لم دادن و گوشی بازی و بازی گوشی روزه دار هم عبادت است!... (البته این چیزی از دشمنی های تمام عیار این دشمن قسم خورده کم نمیکند... اما خب... نمیخواهم تقصیراتم را حتی گردن شیطان بیندازم که او کارش فقط وسوسه است و من کارم عمل کردن! من اختیار دارم و او اختیار مرا ندارد!)

که هی سر خودم را گول مالیدم که روزه ای و حال نداری حالا بعد افطار، بعد افطار هم گفتم حالا تازه افطار کرده ای و .... هیچ حواسم نبود که نمیشود به بهانه ی روزه سر کسی را شیره مالید ... که این همه روزه دار با ابن بازدهی های بالا مشغول کارند ... اما برای من همینطوری... گذشت!

چه فعل ترسناکی آخر خط بالا جا خوش کرده:«گذشت»!...

الفرصة تمر مر السحاب...

انتهزوا فرص الخیر...

قربان کلامت امیرالمومنین (ع)!...

....

دارم میروم ماهی را از آب بگیرم. بی هیچ بهانه ای. حتما ان شاءالله حتی در همین روزهای پایانی هم تازه ست...

....

....

....

گیره: پویشی راه انداخته اند برای وصیت نامه نویسی. می پیوندید؟

هیچی. کار خاصی نکنید. فقط به این صفحه در اینستاگرام سر بزنید @jahadibentolhoda

....

+ عهدنامه

۷ نظر موافقین ۱۵ مخالفین ۰ ۲۰ ارديبهشت ۰۰ ، ۰۷:۰۰
محدثه سادات نبی‌یان
در جستجوی کوچ

بسم الله الرحمن الرحیم

من همان پرستوی عاشقم... که دارد برای مهاجرت به تو، تلاش میکند. برای اینکه معشوقت بشود! برای مالِ تو شدن.


***

برای وقتتان که صرف نوشته هایم می شود ارزش قائلم. اما با این حال، مراقب باشید سرمایهٔ عمرتان پای من و خط خطی های دلم تلف نشود.
آری... این جا با دلم می نویسم. شما هم با دل بخوانید...